مسیر طولانی زندگی!

دوشنبه, ۱۲ دی, ۱۳۹۰

از وقتی که دانشجو شده، تقریباً هر روز مسیر ۴۰ دقیقه ای علی آباد- قیطریه را با مترو می رود و می آید. در این چند ماه کمتر شده که از علی آباد به سمت قیطریه، صندلی خالی برای نشستن پیدا کند. مسیر برگشت برایش خیلی راحت تر است. هم سر پایینی است و مترو راحت تر حرکت می کند! هم اینکه ابتدای مسیر است و به احتمال زیاد، یک صندلی خالی برای رفع خستگی کلاس و درس، گیرش می آید. گاهی اوقات فکر می کند که نشستن روی صندلی مترو از نشستن پشت میز ریاست لذت بخش تر است!

در ایستگاه قیطریه، بر روی صندلی نشسته و منتظر ورود قطار است. عده ای راحتی موقت نشستن روی صندلی ایستگاه را رها کرده اند و منتظر حضور قطار هستند تا به لذت دائمی صندلی مترو دست پیدا کنند. قطار وارد ایستگاه می شود. جای عبور و مرور مردم، محل باز شدن درب های مترو را مشخص کرده و همه در مقابل آن قرار گرفته اند. درب مترو باز می شود. پیر و جوان برای نشستن بر روی صندلی تلاش می کنند. اما انگار نیازی به تلاش نیست. متروی خالی برای تمام مسافران ایستگاه صندلی خالی دارد.

قطار به سمت ایستگاه قلهک به راه می افتد. قطار وارد ایستگاه می شود. در ایستگاه تمام صندلی ها پر می شود و بعد از همه، پیرمردی عصا به دست، وارد مترو می شود. صندلی کناری او، جوانی است که از همان ایستگاه قیطریه سوار مترو شده است. جوان بلند می شود و جایش را به پیرمرد تعارف می کند و می گوید: “ایستگاه بعد پیاده می شوم”. پیرمرد بر روی صندلی می نشیند و دعا خیری بدرقه جوان می کند. سوالی در ذهن او به وجود می آید. تمام مسیر را به همان فکر می کند:

چرا آنهایی که زودتر از قطار پیاده می شوند، جایشان را به دیگران می دهند؟

ماشین قراضه

چهارشنبه, ۷ دی, ۱۳۹۰

دستش را بر روی بوق گذاشت و پشت بند آن، اهرم نور بالای ماشین را عقب و جلو کرد. اتوبان چندان شلوغ نبود. دلیلی نداشت کسی با یک ماشین قراضه، خط سرعت را اشغال کند. مجدداً با نور بالا، چشم راننده ماشین جلویی را نشانه گرفت. ماشین جلویی بر خلاف دیگر ماشین ها، تک سرنشین نبود. در ردیف عقب، سه تا بچه قد و نیم قد بالا و پایین می پریدند و انگار داشتند با هم دعوا می کردند. یک لحظه تصمیم گرفت از سمت راستش سبقت بگیرد. اما فوراً پشیمان شد. مجدداً نور بالای ماشین را روشن و خاموش کرد. اما یک آن با خودش گفت، نکند مرد ماشین جلویی، پیش زن و بچه اش شرمنده شود…

 

قاف – قلم

سه شنبه, ۶ دی, ۱۳۹۰

از اولین و آخرین کتابی که در قالب داستان نوشته ام، ۵ سال می گذرد. آن زمان فکرش را هم نمی کردم که تا چندین سال دیگر، ننویسم. در اینجا می خواهم تمرین نوشتن کنم و دغدغه ها و دل مشغولی هایم را در قالب داستان ارائه کنم.

برای این کار قواعدی را در نظر گرفته ام که امیدوارم آن را همواره مد نظر قرار دهم.